به تمام آنهایی که "گذشتن و رفتن" می دانند حسودی ام می شود. آنها که بلدند فیلم تمام شده و نشده، کتاب خوانده شده و نشده، دیدار به پایان رسیده و نرسیده، دو سه خط تحلیل خلاصه و تمیز در جیب هاشان بگذارند و بلند شوند بروند پی زندگیشان. و وقتی هم که ازشان می پرسی "چطور بود؟" کوتاه ترین و کم عمق ترین جمله های عالم را باز گو کنند "هیچ چیز دیگر! مثل زندگی اکرم اینها بود! یک زوج که بچه دار نمی شدند و به جاش رفتند تمام پول مولها را گشتند و خوردند و چرخیدند". تمام. اینها از سعادت و موهبتی برخورداند به نام "غرق نشدن"، "هر چیز را به اندازه زیستن" ، "همه طرف زندگی را با هم داشتن" و چیزهایی شبیه به اینها. حال و روز من اما چگونه است؟! دقیقا به عکس! قفلم انگار در طول حیات! خری که مدام و گاه و بیگاه در گل فرو می ماند! مودبانه ترش می شود آهو در عسل! مثل شخصیت محوری کارتون "خاله ریزه" که ناگهان کوچک می شد و تمام کار وزندگی اش معطل می ماند و مختل می گشت، گیر می افتم به یکباره در هزار توی جزئیات! شدید ها! آنچنان که گویی دیگر هرگز رهایی ای در کار نیست و نخواهد بود هم! مثلا التماس چشم های فلان سگ در فلان سکانس مطلقا بی اهمیت، می تواند روزها میخ کوبم کند در جای خود و فاصله ام دهد با تمام استانداردهای رفتاری! تا آنجا که به شهادت همگان چهل دقیقه از خاموش شدن تلویزیون گذشته اما اینجانب هنوز توان برخاستن و کندن
برچسب:
نویسنده: هلیا طاهری
تاريخ: جمعه
29 دی
1396 ساعت: 19:08