خرید بک لینک
به تمام آنهایی که "گذشتن و رفتن" می دانند حسودی ام می شود. آنها که بلدند فیلم تمام شده و نشده، کتاب خوانده شده و نشده، دیدار به پایان رسیده و نرسیده، دو سه خط تحلیل خلاصه و تمیز در جیب هاشان بگذارند و بلند شوند بروند پی زندگیشان. و وقتی هم که ازشان می پرسی "چطور بود؟" کوتاه ترین و کم عمق ترین جمله های عالم را باز گو کنند "هیچ چیز دیگر! مثل زندگی اکرم اینها بود! یک زوج که بچه دار نمی شدند و به جاش رفتند تمام پول مولها را گشتند و خوردند و چرخیدند". تمام. اینها از سعادت و موهبتی برخورداند به نام "غرق نشدن"، "هر چیز را به اندازه زیستن" ، "همه طرف زندگی را با هم داشتن" و چیزهایی شبیه به اینها. حال و روز من اما چگونه است؟! دقیقا به عکس! قفلم انگار در طول حیات! خری که مدام و گاه و بیگاه در گل فرو می ماند! مودبانه ترش می شود آهو در عسل! مثل شخصیت محوری کارتون "خاله ریزه" که ناگهان کوچک می شد و تمام کار وزندگی اش معطل می ماند و مختل می گشت، گیر می افتم به یکباره در هزار توی جزئیات! شدید ها! آنچنان که گویی دیگر هرگز رهایی ای در کار نیست و نخواهد بود هم! مثلا التماس چشم های فلان سگ در فلان سکانس مطلقا بی اهمیت، می تواند روزها میخ کوبم کند در جای خود و فاصله ام دهد با تمام استانداردهای رفتاری! تا آنجا که به شهادت همگان چهل دقیقه از خاموش شدن تلویزیون گذشته اما اینجانب هنوز توان برخاستن و کندن

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: جمعه 29 دی 1396 ساعت: 19:08

امشب فیلم "رگ خواب" حمید نعمت الله را دیدم. دوپاره ای بود که گویا وظیفه اش اول خوب کردن حال آدم و بعد به شدت بدکردن آن بود. به قدری شخصیت محور که پا به پای "مینا" تحقیر شدیم و زجر کشیدیم. پا به پا رفتن سخت است، می دانید؟ خیلی سخت... دیگر اینکه امروز کمی برف آمد. فقط کمی. اما همان هم خوب بود. سفید بود... و جانم برایتان بگوید داشتم در اتاق علی پرسه می زدم چشمم افتاد به کتاب "بیست بیست" اسدالله امرایی. بی دلیل دلم برای بیست سالگی ام تنگ شد... همین دیگر، چیز بیشتری در چنته ندارم... + نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ساعت 2:10 توسط |

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: جمعه 29 دی 1396 ساعت: 19:08

صفحه بندی